بانو! گله داشتی، از من، از شعرهایم، از گفته هایم
بانو از من گله داشتی
مدت هاست در شعرم نامی از تو نیست
و نه نامی از هیچ پری روی دیگری
بانو! گله کردی از من، از سکوت من
از نبود من، از بی عشقی من
از من گله کردی، از بی وفایی من
از تب تند و عرق پس از آن
اما بانو، مگر می شود ما و بی عشقی
ما و سکوت
ما و هجرت
ما و دوری
آن هم از تو!!!
بانو! واژه ها حقیر شده بودند
خواستم بگویم که دلم اسیر زندان نگاه توست
به یاد آوردم آزادگان اسیر زندان ها هستند
خواستم بگویم دوری ات شکنجه روح بیمار من است
به یاد آوردم که شکنجه مهرورزی دژخیمان است
خواستم بگویم که بی تو تنهای تنهایم
به یاد آوردم تنهایی تقدیر ناگزیر من است
خواستم بگویم دوستت دارم
به یاد آوردم دوستان یک به یک می روند
آری بانو، واژه ها حقیر شده اند، من سکوت نکرده ام
+
نوشته شده در 20:34 توسط
|