تبليغاتX
لکنت سکوت - همه چیز از صدای تو آغاز می شود حتی سکوت!

لکنت سکوت

می دانی ، گاهی فاصله ها چيزهای زيادی از ما می خواهند ...

چيزهايی مثل اعتراف به عشق های ناگزير .

نمی دانم چرا وقتی می روی سفر تمام زندگی من گم می شود .

و  دلم می خواهد بدانم چه پوشيده ای چه می گويی و چرا خنديدی ... و هزار چيز ديگر كه مهم نمی شوند وقتی هستی.

اينروزها معنی را از زندگی ام حذف كرده ام . كه برايم مهم نباشد بی معنی صدايت از من دور شده اينروزها همه آدم هايی كه پشت سرم می آيند صدای كفش های تو را در می آورند و اين روزها دلم می خواهد تمام پرده ها را بسوزانم ....

اصلاخودت بگو چرا اين روزها هوا سنگين و سرد شده كه نمی توانم نفس بكشم كه احساس خفگی می كنم كه دست تو گره روسری ام را سفت نمی كند تا فراموش كنی دستهايت بوی گل های وحشی گرفته !

از شوخی هايت و لجبازی های من كه می گذريم و قهرهای قيامتی كه ما را بيشتر به هم نزديك می كنند ، صدايم كه می كنی به زمين به همين اتاق كوچك و گوشه اش برمی گردم كه چند ثانيه پيش تركش كرده ای و همين جا بهانه های ساده خوشبختی ام را پيدا می كنم .

می دانم حتی حالا سرت را بر شانه ات خم كرده ای و با لبخند هميشگی بر گوشه لبت دنباله ی اين كلمات آشفته را می گيری و نمی توانی حدس بزنی چقدر آشفته ام چقدر تب دارم و چقدر حالم بد است كه سرم مدام گيج می رود و تمام سنگها در كليه هايم تكانم می دهند كه به خود بپيچم و درد از انگشت كوچكم بيرون بزند .

اگرسكوت، اين خانه را بشكند ميتوانی ببخشی كه قديم ترين اشيا هم در اين فاصله بی ارزش هستند .

می ترسم لای حرفهای معمولی ات گم شوم لای احوالپرسی ها و سلام های هميشگي ات و هزار عادت ديگرت گم شوم حتی می ترسم در خواب هايم جا بمانی كه با عجله بيدارم می كنی كه صبح بخيرم باشی. دنيا چقدر می تواند تا اين حد ساده و خلاصه شده باشد وقتی به چشمهايم نگاه می كنی ؟

اصلا از تمام فضولی ها و خواستن ها و اگر ها و ترس ها بگذريم .

نمی دانم چرا وقتی می روی سفر تمام زندگی من گم می شود .

+ نوشته شده در 0:3 توسط هیس...! |


يادگار دوست X

صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

خرداد 1387

دی 1386
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384



پيوندها

صاحب وبلاگ
لکنت سکوت


    تعداد بازديدها:

يادگار دوست