|
امروز آشیانه ویرانی را بر فراز درختی کهنسال دیدم ، منظره دلنوازی بود و قلبی را به یاد می آورد که کارش را به انجام رسانیده است گذشت آنکه پیاله ای از نگاه من حریق عطش هفت قبیله را فرو می کشت ! من در خاطرات دور خودم ته نشین شده ام دیگر بیم هیچ حادثه ای خواب مرا نمی آشوبد نه بختک باد و نه رویای باران و نه حتی تلنگر نام تو ! بگذار راحتت کنم بیهوده به رویاهایت دل مبند من به آنجا باز نخواهم گشت دیگر عرضی نیست . + نوشته شده در 1:33 توسط هیس...! |
|
| ||||||