تبليغاتX
لکنت سکوت - ...و خدایی که از خلقت من شانه خالی می کند !

لکنت سکوت

از این همه به دنیا آمدن خسته ام ! از این همه تحلیل رفتن ! چه کسی می تواند جای من را از تقویم پس بگیرد ؟ چه کسی می تواند حرفهای من را پس بگیرد ؟ چه کسی می تواند تو را  ؟!  آقا : من را ببخش که آدم نشدم و یک هوای زمینی زمینی زمینی ام . آنقدر که مردها از آرزوی داشتن من مدام زمین می خورند و می افتند بر سر من ! تو حاضر بودی بهشت را به یک تعارف من ببخشی اما سیبی نبود که من فریب بخورم !

من را ببخش آنقدر زخمی ام که وقتی به روحم دست می زنی دردم می آید و نمی توانی خوبم کنی .

از تمام کسانی که تولدم برایشان مبارک بود تشکر می کنم  من را ببخشید که هیچ کار خوبی برایتان نکردم به جز این که به دنیا بیایم و مدام از خودم کم شوم !

 

واینها از نویسنده ایست که من را همیشه بدون قلم خوردگی می نویسد :

 تولدت مبارک .... اردی بهشت ... خواستم اولین نفری باشم که بهت تبریک می گوید ... این را که در صبح فردا به دنیا آمدی و گریه کردی و از گریه ی تو تن جهانی به خود ذوق کرد و ندانست که دردت آمده ... می آید ... خواهد آمد ... و کسی نیست که ذوق کند دیگر ... برای گریه کردنت ... برای این که خم شوی و بند کفشش را ببندی ... برای این که فقط چند روز با تو فاصله داشته باشد ... برای این که بگذارد و برود و همه گریه کنند و خودت جیکت ات درنیاید ... چه عرض کنم ، و اگر قرار می شد 17 اردی بهشتی نیاید نمی دانم دختر کدام فصل می توانست اردی بهشت من شود ، آیدای قصه های من شود ، ... تو که هر بار که شعر تازه ای می گویی دوباره متولد می شود ... تو که هر روز یکبار از انتهای درد لکنتی که بند سکوتت شده به دنیا می آیی ... اگر نتوانستم روز تولدت ببوسمت مرا ببخش ... گاهی آدم ها دورند ... خیلی دور ... گاهی نزدیکند ... خیلی نزدیک ... برای تمام دوری ها و نزدیکی هایم دوستت دارم ... می بوسمت و آغوش کوچک قصه هایم را به رویت باز می کنم ... مطمئن باش هر جا که از ته دلم را خواستی راه کوچکی از تو به من است ... در کوچکی که رو به قلبت باز می شود را باز کن و راه پر از شکوفه های سفید را بگیر و بیا به من می رسی!!

.... خوبی ؟ دور به دور ... با چند تکه حرف کوتاه و مختصر ... حالا باید سراغت را از نشانی ها بگیرند ... از کلاغ های بی خبر ... از یک کلاغ چهل کلاغ روی درخت ها ... از دلشوره های ته دل ... یادت هست ؟ یکبار برایت چیزی نوشته بودم ؟ ... نوشته بودم دعا کن هر روز صبح که به آینه نگاه می کند به یادت بیفتد ... و هرگز کسی بزرگتر از تو توی دلش جا نگیرد ... که هی زیر زبانش بلغزی که تو عسل بانو ... من بودم ... من دیدم ... و پا به پای لکنت دلت بند آمدم ... خود خودم دیدم ... چیزی را که ته گلویت می سوخت و چیزی که آن ته گیر کرده بود و می سوخت و ...

آن ته بمانی می میری ... بیا بالا ... تو که پری اقیانوس نبودی ؟ بودی ؟

من بدون رنگ چشم هایت جواب قصه هایم را .... خودت را از آن تهی که برای خودت ساخته ای نجات بده ...!!

 

+ نوشته شده در 0:47 توسط هیس...! |


يادگار دوست X

صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

خرداد 1387

دی 1386
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384



پيوندها

صاحب وبلاگ
لکنت سکوت


    تعداد بازديدها:

يادگار دوست