تبليغاتX
لکنت سکوت - تو نیامدی که جای خالیت را پر کنی تو آمدی که ببینی با جای خالیت چه می کنم

لکنت سکوت

 

 

وقتی ماه من و تو روی چهارده ایستاد تو آمدی و اگر نمیامدی جهان چیزی کم داشت چیز بزرگی نبود . و همیشه زندگی ناقص می شد زندگی کسانی که حالا کنار تو هستند و زندگی کسی که تمام زندگی اش هستی !

ماه ما سه روز بعدش من را به تقویم زندگی میخکوب می کند و من صدای پروانه ای که به کاغذ سفید کودکانه ای میخکوب شده را مدام می شنوم ! 

... و من میخکوب می شوم و من زخمی می شوم و من درد می کشم و من انتظار می کشم و من خشک می شوم و من را نگاه می کنی از دور و صدایی مثل- سکوت ـ تولدی را تبریک می گوید ! تو امروز اولین بار در دنیا گریه کردی و دنیا اولین بار لبخند زد به تو و به من ؟

 نوزاد مرگ در تمام رگهایم جوانه می زند و من بزرگ خواهم شد با مرگی که در من نفس می کشد .

 

 

با تمام این ها چه خوب

  شد که آمدی اگر

 نبودی عشق من را درد

 نمی کرد !

 تولدت ...!

 

+ نوشته شده در 23:39 توسط هیس...! |


يادگار دوست X

صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

خرداد 1387

دی 1386
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384



پيوندها

صاحب وبلاگ
لکنت سکوت


    تعداد بازديدها:

يادگار دوست