|
وقتی ماه من و تو روی چهارده ایستاد تو آمدی و اگر نمیامدی جهان چیزی کم داشت چیز بزرگی نبود . و همیشه زندگی ناقص می شد زندگی کسانی که حالا کنار تو هستند و زندگی کسی که تمام زندگی اش هستی ! ماه ما سه روز بعدش من را به تقویم زندگی میخکوب می کند و من صدای پروانه ای که به کاغذ سفید کودکانه ای میخکوب شده را مدام می شنوم ! ... و من میخکوب می شوم و من زخمی می شوم و من درد می کشم و من انتظار می کشم و من خشک می شوم و من را نگاه می کنی از دور و صدایی مثل- سکوت ـ تولدی را تبریک می گوید ! تو امروز اولین بار در دنیا گریه کردی و دنیا اولین بار لبخند زد به تو و به من ؟ نوزاد مرگ در تمام رگهایم جوانه می زند و من بزرگ خواهم شد با مرگی که در من نفس می کشد .
با تمام این ها چه خوب شد که آمدی اگر نبودی عشق من را درد نمی کرد ! تولدت ...! + نوشته شده در 23:39 توسط هیس...! |
|
| ||||||