|
شهر خسته آرام بخواب دختر دیوانه که روی شیشه های شکسته نگاه مردان تا صبح رقصیده دیگر نمی خندد ......گوشه ای کز کرده و انگشت های خدا را می شمارد چه بی شمار دستی که از کنار دستش گذشت .... و این همه فاصله را دید می زند تنها دو حرف که نشانه فعل گذشته اند ! و این دو حرف او را به سکوتی وا می دارد که اگر خدا هم خم شود و او را تکان دهد از عالم هپروت بیرون نمی پرد که هر لحظه مرور می کند زمین خوردن هایش را از آرزوهای مردان عاصی . می دانی تمام شب گریسته ام و از آهنگ هق هق ام رقصیده ام . باد عوضی به من که می رسد راهش را کج می کند و می برد تمام رویاهای ناتمام من را از تو . از تو به تو از تو سخن از به تو گفتن از دوستت دارم از خواهم داشت من دوست دارم از تو بگویم را ......... زمان بی رحمانه می گذرد ، و آنچیزها که با خود می برد شاید روزی تمام زندگی ما بوده اند که حالا نیستند ... حالا نیستی و بعد نیستی و بعدتر هم .......... این زمین بی خودی می چرخد دور ماه و ماه به هم نمی رسند من و تو حتی قرن ها بعد که طوفان درونمان را در سلام کوچکی بریزیم و دست دیگری که د دوست عزیزم دیبای تنها: در تمام لحظه های شکستن دستم را گرفتی چه کسی نفس های از درد بند آمده ات را شماره خواهد کرد ؟ غم آخرت باشد ........ + نوشته شده در 0:29 توسط هیس...! |
|
| ||||||