تبليغاتX
لکنت سکوت - شهر خسته

لکنت سکوت

 شهر خسته آرام بخواب دختر دیوانه که روی شیشه های شکسته نگاه مردان تا صبح رقصیده دیگر نمی خندد ......گوشه ای کز کرده و انگشت های خدا را می شمارد چه بی شمار دستی که از کنار دستش گذشت .... و این همه فاصله را دید می زند تنها دو حرف که نشانه فعل گذشته اند ! و این دو حرف او را به سکوتی وا می دارد که اگر خدا هم خم شود و او را تکان دهد از عالم هپروت بیرون نمی پرد که هر لحظه مرور می کند زمین خوردن هایش را از آرزوهای مردان عاصی .

می دانی تمام شب گریسته ام و از آهنگ هق هق ام رقصیده ام . باد عوضی به من که می رسد راهش را کج می کند  و  می برد تمام رویاهای ناتمام من را از تو .

از تو به تو

از تو سخن از به تو گفتن از دوستت دارم از خواهم داشت من دوست دارم از تو بگویم را .........

زمان بی رحمانه می گذرد ، و آنچیزها که با خود می برد شاید روزی تمام زندگی ما بوده اند که حالا نیستند ... حالا نیستی و بعد نیستی و بعدتر هم ..........

این زمین بی خودی می چرخد دور ماه و ماه به هم نمی رسند من و تو حتی قرن ها بعد که طوفان درونمان را در سلام کوچکی بریزیم و دست دیگری که دستمان را گرفته ما را بکشد که از هم بگذریم ! آنقدر بی تفاوت که هرگز یادمان نباشد در نقطه ای از جهان تمام جهان کسی شده ایم ،تمام جهان بیهوده من : بخواب امشب دختر آتش ، که همه جا و دلت را به آتش می کشید اکنون خودش گر گرفته و سوخته . باد تکه های روسری گلدارش را که بغض اش را با آن گره می زد با خود برده.

 

  دوست عزیزم دیبای تنها: در تمام لحظه های شکستن دستم را گرفتی چه کسی نفس های از درد بند آمده ات را شماره خواهد کرد ؟ غم آخرت باشد ........

 

+ نوشته شده در 0:29 توسط هیس...! |


يادگار دوست X

صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

خرداد 1387

دی 1386
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384



پيوندها

صاحب وبلاگ
لکنت سکوت


    تعداد بازديدها:

يادگار دوست