|
از این همه به دنیا آمدن خسته ام ! از این همه تحلیل رفتن ! چه کسی می تواند جای من را از تقویم پس بگیرد ؟ چه کسی می تواند حرفهای من را پس بگیرد ؟ چه کسی می تواند تو را ؟! آقا : من را ببخش که آدم نشدم و یک هوای زمینی زمینی زمینی ام . آنقدر که مردها از آرزوی داشتن من مدام زمین می خورند و می افتند بر سر من ! تو حاضر بودی بهشت را به یک تعارف من ببخشی اما سیبی نبود که من فریب بخورم ! من را ببخش آنقدر زخمی ام که وقتی به روحم دست می زنی دردم می آید و نمی توانی خوبم کنی . از تمام کسانی که تولدم برایشان مبارک بود تشکر می کنم من را ببخشید که هیچ کار خوبی برایتان نکردم به جز این که به دنیا بیایم و مدام از خودم کم شوم ! واینها از نویسنده ایست که من را همیشه بدون قلم خوردگی می نویسد : .... خوبی ؟ دور به دور ... با چند تکه حرف کوتاه و مختصر ... حالا باید سراغت را از نشانی ها بگیرند ... از کلاغ های بی خبر ... از یک کلاغ چهل کلاغ روی درخت ها ... از دلشوره های ته دل ... یادت هست ؟ یکبار برایت چیزی نوشته بودم ؟ ... نوشته بودم دعا کن هر روز صبح که به آینه نگاه می کند به یادت بیفتد ... و هرگز کسی بزرگتر از تو توی دلش جا نگیرد ... که هی زیر زبانش بلغزی که تو عسل بانو ... من بودم ... من دیدم ... و پا به پای لکنت دلت بند آمدم ... خود خودم دیدم ... چیزی را که ته گلویت می سوخت و چیزی که آن ته گیر کرده بود و می سوخت و ... آن ته بمانی می میری ... بیا بالا ... تو که پری اقیانوس نبودی ؟ بودی ؟ من بدون رنگ چشم هایت جواب قصه هایم را .... خودت را از آن تهی که برای خودت ساخته ای نجات بده ...!! + نوشته شده در 0:47 توسط هیس...! |
وقتی ماه من و تو روی چهارده ایستاد تو آمدی و اگر نمیامدی جهان چیزی کم داشت چیز بزرگی نبود . و همیشه زندگی ناقص می شد زندگی کسانی که حالا کنار تو هستند و زندگی کسی که تمام زندگی اش هستی ! ماه ما سه روز بعدش من را به تقویم زندگی میخکوب می کند و من صدای پروانه ای که به کاغذ سفید کودکانه ای میخکوب شده را مدام می شنوم ! ... و من میخکوب می شوم و من زخمی می شوم و من درد می کشم و من انتظار می کشم و من خشک می شوم و من را نگاه می کنی از دور و صدایی مثل- سکوت ـ تولدی را تبریک می گوید ! تو امروز اولین بار در دنیا گریه کردی و دنیا اولین بار لبخند زد به تو و به من ؟ نوزاد مرگ در تمام رگهایم جوانه می زند و من بزرگ خواهم شد با مرگی که در من نفس می کشد .
با تمام این ها چه خوب شد که آمدی اگر نبودی عشق من را درد نمی کرد ! تولدت ...! + نوشته شده در 23:39 توسط هیس...! |
چگونه می توانم آمدنت را نادیده بگیرم ؟ وقتی روح من از درد تو برخاست و بر جسمم خزید ! نمی دانی چقدر پاییز در من است . و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ..... نزدیکتر بیا ، فراموش کن پوست تنم بوی نفتالین گرفته و مرا در خودت بگیر . قسم می خورم به کسی نگویم دست هایم بوی گل های وحشی می دهد . خدا تکه ای از خودش را در تو جا گذاشت . ای تسلای تمام زمستان ها و سلام های بی جواب و هوای بس ناجوانمردانه سرد ......... اردیبهشت عزیز ، چقدر به آمدنت احتیاج داشتم ! + نوشته شده در 2:26 توسط هیس...! |
|
| ||||||