تبليغاتX
لکنت سکوت

لکنت سکوت

برای توی قدیمی ام:

پای تو به زندگی من گیر کرد و من افتادم ..........

و اکنون

یک سال و چند ماهی می شود که نبودنت را به دوش کشیده ام و قدم به قدم سکوتت شکسته ام زیر سرمای این برف مدفون شدم و به انجماد سرد نبودنت پیوسته ام ...........

یک سال و چند ماه است که هر روز ، روز اول دی است و من هر بار می افتم و نمی دانم با این همه افتادن ها چه کنم ؟

چقدر ساده و معصومانه دانه برفی بودم که از آسمان رقص کنان بر روی دستت افتادم و .....

آنقدر افتادم که تمام روز هایم روز اول دی می شود .

آنقدر زخمی شده ام که تمام سال هایی که اول دی دارند نمکی سوزاننده می شوند بر روی زخم هایم و می سوزم و می سوزم یک سال و چند ماه است !

حالا سایه ام را به دوش ام گذاشته ام و می روم هی می روم و مدام می روم ، آنقدر می روم که بالاخره روزی برسد که رفته باشم  و آخرین ایستگاه صندلی خالی من و گلهای پرپر دامنم را از خاطر برده باشد . حتی تصور تو را که از شرح بدبختی دی بازگشته ای و تا آخر، خلاصه و قلمخورد نشده مرا خوانده ای  و به یاد چای سردت، سیگار کشیده ای 

 هر قدر که می خواهی بکش

دیگر فرقی نمی کند سیگار مرد بی بازدمی باشم که در هر پک خود اسفندها را دود می کند یا سیگار روشن نشده مردی  که از آتش عشقی دست نیافتنی در مشتش له می شوم !

چه اسفندها آه

چه اسفندها دود کردیم

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها می رسی

از همین راه ..........

 

+ نوشته شده در 21:14 توسط هیس...! |


 

 

تمام دلخوشی ام

افتادن عکس ات در چشمانم بود

تمام زندگی ام حالا

پاک کردن قابی خالیست

که از تو خیس است .......

 

شعر از : دیبا ناظمی

+ نوشته شده در 1:50 توسط هیس...! |


درون سینه خدا بیایید

صدای خش خش گلویم برگهای پاییزی روحم را می لرزاند ...... خود را به هر مشقتی که هست به پشت بام می رسانم تمام استخوان های تنم می سوزد . انگشتم را دراز می کنم و به آن سیاهی تو خالی دست می زنم ........  حالا می فهمم منظور از سینه خدا که کتاب مقدس می گفت : چیست ؟!

 می اندیشم چگونه می شود به سینه خدا راه یافت . با این نفس هایی که به هر زحمتی که شده خود را بالا می کشند. سرفه ای دیگر و چشمانم را می بندم و از ته دل سوزشی عجیب حس می کنم . گرهی در گلویم بسته شده که بعد از گریه های طولانی با هیچ بغضی باز نمی شود . نگفته بودی زندگی شوخی بردار نیست .  و نمی شود به کسی که تمام زندگی اش هستی بگویی من زندگی را زیر قیمت پس می دهم ......... نگفتی تو چگونه توانستی ؟

به سکوت گوش می دهم ، سکوت همیشه صدای تو بود.

 باد مثل دست مردی که هرگز به موهایم نرسید از لابلای موهایم می گذرد بی آنکه حس کند بوی نذرهای قبول نشده من را به خود گرفته .

پایین را نگاه می کنم در این همه ارتفاع چه می کنم؟ می توانم دستم را رها کنم و بعد از پروازی کوتاه سقوط کنم و بعد حتماً جزیی از آن سیاهی بی انتها می شوم که همه آبی می بینندش . افکارم را جمع می کنم و به چشمان تو می نگرم به آن سیاهی عمیق که همیشه وقتی عکس ام آنجا می افتاد خیس می شد، و ترجیح می دهم برگردم !

 

+ نوشته شده در 16:10 توسط هیس...! |


 

باد از پریشانی موهایم می آید

 

از آشفتگی روحم

 

و از ویرانه هایی

 

که طوفان عشق تو برپا کرد

 

من از هجوم باد های وحشی می ترسم !!

 

 

 

+ نوشته شده در 1:12 توسط هیس...! |


يادگار دوست X

صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

خرداد 1387

دی 1386
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384



پيوندها

صاحب وبلاگ
لکنت سکوت


    تعداد بازديدها:

يادگار دوست