|
از فرارهایم می آیم!!! از سکوت گورهای متروک خاطرات تو از تشییع عشقی که آرزوهایم را به صلیب کشید تو را در قلبی که ترک کردی به خاک می سپارم . + نوشته شده در 19:41 توسط هیس...! |
بعضی ها برایمان یک استکان چای داغند . که در شبی برفی در مسافرخانه ای بین راه سر می کشیم و .... تا تاریکی هایمان را لحظه ای ، فقط لحظه ای آتش بزنند . . بعضی ها اما ، تنها قطره ای اشکند در چشمانمان حلقه می زنند تا ... می اف روی گونه های منی حالا سر می خوری و می رسی به لبهایم بعضی آدم ها ، چقدر تلخند ! + نوشته شده در 2:5 توسط هیس...! |
نمی پرسی اما خودم می گویم حالم خوب است گاهی به زندگی فکر می کنم گاهی فکر زندگی را از سرم بیرون می کنم و به آن آبی که فکر می کردم اگر دستانم را مشت کنم نخواهد ریخت ... می دانی مشت کرده بودم و وقتی دستم را باز کردم دستم خیس بود ............. اثری از آب نبود و زمان هم ... می ریزد . تنها تو لای انگشتهایم گیر کردی و نخواستی و نتوانستی و نگذاشتم ..... چه سود !!!؟؟؟ من که خوبم ! حالم و تمام آنچه بر من گذشته خوب است تو فکر من نباش دیگر بانویی وجود ندارد که اول و آخر این کلمه اسمی باشد برای من ............... من بزرگ شدم قول داده بودم ! بزرگ شوم باور نداری بگویم که دیگر زنگ در خانه کسی را نمی زنم و فرار کنم و نه در حرفهایم صد کلمه خنده نیست..... چیزی مثل قهقهه که تو بگویی آرامتر . صدایت را می شنوند زشت است و ......... راستش از وقتی در خانه تو را زدم و نتوانستم فرار کنم و مثل آدم بزرگ ها یاد گرفتم منتظر بمانم و بعد بگویم ببخشید ببخشید، ببخشید و قهقهه ...... چیزی شبیه هق! هق ! حالا دیگر به دستهای خیس ام نگاه می کنم و نمی توانم تشخیص دهم این دستهای من است یا چشمهای من که همه دنیا را خیس می بیند ......... به هر کس که بگویم آقا ، خانم : موظب باشید دنیا را آب برد ....... راستش مهم نیست که دیگر گوش بدهکاری نمی یابم حتی برای گفتن این که حال من خوب است باور کنید . درست مثل بزرگترهااااااااااااااااااااااااااااااااا + نوشته شده در 0:13 توسط هیس...! |
|
| ||||||