|
برای عزیزی که: گریه هایم را در مشت خود نگه می دارد و نمی دانم می شنود نمی توانم باشم گفتن های من را ؟ کسی را که با او خندیده ای شاید فراموش کنی اما با کسی که گریه کرده ای فراموشش نمی کنی + نوشته شده در 2:9 توسط هیس...! |
سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان عشق ما نیازمند رهائیست ، نه تصاحب در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه + نوشته شده در 20:10 توسط هیس...! |
یادت می آید که گفتم می خواهم بدانم جای تو در زندگی من کجاست ؟ رفته ای و حالا دریافته ام تمام تنهایی من بودی ! + نوشته شده در 16:26 توسط هیس...! |
بعضي رابطه ها آنقدر عميق هستند كه اگر يكي ديگري را نبيند هم به حيات خود ادامه مي دهد ...... عميق ترين نيستي .......... تو نيامدني هستي و من براي ديدن تو چشم هايم را مي بندم و حس مي كنم چيزي شبيه آرامش را ............. چيزي شبيه عشق را و چیزی شبیه ........... + نوشته شده در 11:42 توسط هیس...! |
واقعاْ عجیب است که مردم حرفهای احمقانه زیادی می زنند تا از رفتن آدمها جلوگیری کنند و عجیب تر اینکه آدم حرفهای احمقانه شان را باور می کند ....! + نوشته شده در 1:59 توسط هیس...! |
و اما بعد از تو ... + نوشته شده در 0:38 توسط هیس...! |
عشق چیزی است که بیشتر از هر چیزی داشتنش را دوست داریم . و بیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم . و هیچ کس در نمی یابد که عشق همان چیزی است که همواره داده می شود و پذیرفته نمی گردد !!! + نوشته شده در 1:40 توسط هیس...! |
به او که دیگر صدای من را نمی شنود... سکوتم را هم ! وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست ، نگفتم : « عزیزم ، این کار را نکن . » وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ، رویم را برگرداندم . حالا او رفته ، و من تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم . نگفتم : « عزیزم ، متأسفم . چون من هم مقصر بودم . » نگفتم : « اختلاف ها را کنار بگذاریم ، چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است » گفتم : « اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد . » حالا او رفته ، و من تمام چیزهایی که نگفتم ، می شنوم . او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم نگفتم : « اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود . » فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد . اما حالا ، تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم . نگفتم : « بارانی ات را درآر ... قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم . » نگفتم : « جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست . » گفتم : « خدانگهدار ، موفق باشی ، خدا به همراهت . » او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم ، زندگی کنم . + نوشته شده در 1:6 توسط هیس...! |
تقديم به سلطاني پريشان : خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من . ماجرايي كه بايد بسازيش . شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد . آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد . مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد . خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن . شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش . خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن . شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود . خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك . خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست . شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي . ليلي هاي نزديك لحظه اي . خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر . ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد .................. + نوشته شده در 23:50 توسط هیس...! |
|
| ||||||