تبليغاتX
لکنت سکوت

لکنت سکوت

 

 

لیلی گریه کرد

 

 

 

لیلی گریه  کرد

 

 

ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .

خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ،  امانتي ات را پس مي گيري ؟

خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .

ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .

خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .

ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري .........

ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟

خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛

دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟

ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .

خدا خنديد

+ نوشته شده در 3:10 توسط هیس...! |


 

خدا گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند ، لیلی گفت : من

 

 

ليلي نام تمام دختران زمين است ، نام ديگر انسان

 

خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .

خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش  گذاشت . سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .

خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش

ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .

ليلي گر مي گرفت .خدا حظ مي كرد .

ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست .  خدا اجابت كرد .

مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .

+ نوشته شده در 2:55 توسط هیس...! |


اين بار زن تو مي شوم

زن از پيش پا افتادگي ات

زن يك پارچه شدن هاي آقايي ات

آنقدرزن تو مي شوم

كه فراموش كني

قرار بود ، روزي

زن تو باشم !

+ نوشته شده در 13:1 توسط هیس...! |


 

ديگر چگونه بايد از تو گفت ؟ چگونه كه تو خود نفهمي ، از تو كه سكوتي مي گويم . از تو كه مي گويم ،‌ سكوت به تو كه مي رسم سكوت . من از تو سكوت مي كنم .

شايد نگفتن هم دروغي تكراري است كه  من هر روز آن را مي شنوم كه نگويم ، كه نبايد بگويم.

مي داني نه تو نه من هرگز همديگر را نمي گوييم . حتي به هم .

و اين يعني هر روز از فكر آدمها سر مي خورم  دهان به دهان مي چرخم و مهم نمي شود كلمه ها چگونه ، و با چه آوايي از صداي آدم ها بيرون بيرون بيايند و چه لحني به من بدهند . هر لحني كه تلخي حقيقت من و تو را داشته باشد . حقيقت اين كه بزرگترين حق اوست  و به من و تو زنده يا مرده بودن مي رسد . زنده بودن ، بزرگترين ترسي است كه انسانها دارند . مرگ بزرگترين ترس نيست ، بزرگترين ترس پذيرفتن خطر زنده بودن است ، زندگي كردن و بيان كردن آن چه حقيقتاً هستيم !

حقيقت اين كه حقيقت داشتن تو تلخ است و تعلق تو به جايي كه هميشه مي روي و مي گويي جاي من خالي . به زماني كه در عددهاي بين من و تو نمي گنجند تنها دو ، دو حرف كه نشانه فعل گذشته اند . و تعلق تو به زني كه نام او را «ديگري » گذاشته اند و نام من زن " ديگري " نيست . تلخي اين همه را تحمل ندارم اي كاش چيزي بود چيزي مثل سكوت كه مانع از بروز آنچه كه حقيقت ماست ، باشد . 

مانع از حقي كه به ما داده نمي شود . و اگر من تو را بگيرم و تو من را حتي در فكر خود نگه دارم و نخواهم كه به كسي بدهم يا حتي مثل خواب به كسي نشان دهم ، مي گويند : حق داده شده پس گرفته مي شود .

من آنقدر محدود و كم ام كه فقط بلدم بگويم ....

بگويم كه، هيچ نمي گويم .

+ نوشته شده در 12:36 توسط هیس...! |


باز هم نمي دانم كجاي كارم ؟

و هر بار كه به آخر مي رسم فكر مي كنم مدت ها بوده كه به آخر رسيده بودم . آخرها هميشه حرفي نيست براي گفتن و اگر حرفي  باشد براي نگفتن است . راستي كي زمان من و تو گذشت ؟ اصلا روزها از كجا رفتند كه نفهميدم ؟ از كجا گذشت ؟ همان آب نيم وجبي نبود كه از سرمان گذشت ؟

 مي داني : امروز هم روز است و فردا هم روز است و فرداها ! پس  چرا من را مثل ديروزهايت نگه ميداري ؟ من كه هنوزام و هنوز مي مانم نه آبم و نه وقت ناشناس ولي فقط من رفتن هاي تو را مي بينم وتو آمدن هاي من را حتي در خواب هم نمي بيني .

 باور نداري ديشب هم از تو بيدار شدم

و اين تو ....

ديروز هم رسيدم به تو ديروز هاي قبل هم از تو بيدار بودم .

پلك بزن ، براي تمام فرداهايت خواب داري اين يك بار را ببين كه چگونه من را ته جمعه ها وا مي گذاري و نمي توانم به هيچ روزي برسم روزي كه براي خودم باشم مال خودم و از خودم تا فردا بنشينم و خواب ببينم .

آنقدر كه همه خواب ها از سر تو بپرند . شايد آنروز كسي نگويد بيچاره هوايي شده . بيچاره بيچاره بي چا ره

از تو به تو

از تو به خواب

ازتو به هوا

ازتو به ....

باز هم كسي نفهميد از تو مي گويم . گفته هايم را سكوت مي كنند اصلا سكوت مي شنوند .

يادم رفت بگويم ،  آنقدر هوا براي نفس كشيدن دارم كه يادم مي رود هر از گاهي بايد خفه شوم!

خفه مي شوم .

 

+ نوشته شده در 15:27 توسط هیس...! |


باز هم دارم از تو ، از تو که نباید ...

می نویسم

نباید بزرگ : من بعد از این همه مدت باز هم به تو می رسم ، در تو می مانم و از تو ...

از امکان ندارد های تو از نمی شود های تو و از همیشه رفتن های تو در اصل تو یک بار برای همیشه نیستی و این همیشه دور سرم می چرخد و بر تمام هنوز های من خط می کشد .

به تو فکر می کنم ....

به تو که ... شاید هایت تمام بر باد رفته های من هستند .

در حقیقت چیزی برای گفتن ندارم گفتنی های من را همه می شنوند ناگفتنی های من را اما ....

از تو سکوت می کنم تو ناگفته هر روز منی ...

اتفاقی که می افتد و من ، می شکنم

اصلاً فکر می کنم حرف اشتباهی بوده ای که از دهانم پریدی و ...

دهانم هنوز بوی دوستت دارم می دهد .

باز هم مثل همیشه آغاز نکرده ، آخر حرفم هستم و حرف آخرم را هر بار فراموش می کنم فراموش می کنم چه می خواستم بگویم صدای هق هق کودکی که در من است حرفم را قطع می کند .

 

 

 

+ نوشته شده در 15:9 توسط هیس...! |


يادگار دوست X

صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

خرداد 1387

دی 1386
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384



پيوندها

صاحب وبلاگ
لکنت سکوت


    تعداد بازديدها:

يادگار دوست